خاطرات من
 
 
خاطره نویسی
 

ترم سوم ارشد که بودم اوایل مهر بود و فقط ۴ واحد داشتم . یک روز عصر با دوتا از دوستام رضا و امیر حسین رفتیم ترمینال استهبان که برگردیم شیراز وارد اتوبوس که شدیم رفیتم ردیف یکی مونده به آخر که بشینیم . یک دختر تنها نشسته بود! رضا و امیر حسین ردیف جلوش نشستن من هم ردیف بغلش. امیر حسین به من گفت که می خواهد بره بوفه آبمیوه بگیره بعدش رفت . دختره شنید و به من گفت " آقا میشه به دوستتون بگید یک آب معدنی هم برای من بگیره! من هم گفتم ای به چشم و رفتم طرف بوفه . اتفاقا" آب معدنی نداشت من هم براش رانی گرفتم و برگشتم تو اتوبوس و بهش دادم . اونم تشکر کرد و گفت چند شد ؟ من هم گفتم قابلی نداره و خلاصه پولشو نگرفتم . اتوبوس راه افتاد . کسی هم بغل دست من و بغل دست اون دختره ننشست. " حتما" از خوش شانسی من بود " . یک دفعه امیر حسین گفت یک کلیپ صوتی باحال با لهجه مردشتی داره من هم گفتم خب برام پلوتوس کن . بعد شروع کردم گوش دادن . خداییش خیلی خنده دار بود و کلی خندیدم . نگاه به دختره کردم دیدم که لب تاپش جلوش بازه و داره عکسای عروسی را نگاه میکنه اول هم فکر کردم عکس عروسی خودش ممکنه باشه ! ولی دیدم حلقه دستش تیست. چند دقیقه گذشت اون هم لب تاپشو خاموش کرد . من همین جور تو نخش بودم و دنبال یک راه میگشتم که سر صحبت را باهاش باز کنم . دختر خوشکل و خوش هیکلی به نظر می رسید البته درست معلوم نبود چون که داخل اتوبوس تاریک بود. یه دفعه دلو زدم ه دریا و بهش گفتم که یه کلیپ قشنگ دارم بلوتوس موبایلتو روشن کن تا برات بفرستمش . و اون هم اسم پلوتوسش را بهم گفت و کلیپ را فرستادم . تموم که شد حالا نمی دونست کجا رفته کلی دنالش گشت البته من هم کمکش کردم بالاخره پیداش کرد و گوش داد کلی هم خندید " خدا پدر این دوستم امیر حسین را بیامورزه که یک راهی پیش پای ما قرار داد" . بعد ازش پرسیدم رشته معماری می خونی ؟گفت آره من هم گفتم ارشد عمران می خونم و حالا هم تو یک کارگاه ساختمونی کار می کنم. گفتم اگر پروژه ای یا عکسی چیزی خواست من دارم بهش می دم . اونم گفت که پروژه کاراموزی لازم داره گفتم اتفاقا" دارم . بعدش خودش یه کاغذ از تو کیفش در آورد و گفت اسم من سپیده هست من هم شمارمو بهش دادم و قرار شد یک روز قرار بگذاریم و پروژه کاراموزی را بهش بدم . دیگه کم کم رسیده بودیم. خداحافظی کردیم و پیاده شدیم.

دقیقا" همون چیزی بود که همیشه دنبالش می گشتم . خوشکل . خوش هیکل رشتش هم معماری بود از من هم ۱ سال کوچکتر بود و خوب هم صخبت می کرد.

فردا ظهر خودم بهش زنگ زدم و قرار گذاشتم که پس فردا صبح یک جا قرار بگذاریم و هم دیگر را ببینیم . فرداش بهم زنگ زد و گفت که الان عفیف آباد هستم و بعدش میام طرف چهار راه گمرک . رفتم چهار راه گمرک سوارش کردم . بهم گفت بریم ادبیات یه پولی بده دوستش رفتیم . بعدش من گفتم بریم بابا بستنی که بستنی بخوریم . تا آنجا رسیدیم مدام موبایلش زنگ می زد و یا جواب سر بالا می داد یا اصلا" جواب نمی داد. یکبار هم گفت ببخشید من می خوام فحش این یارو بدم . نا گفته نماند که دو تا گوشی داشت که نشان دهنده خلاف سنگینش بود!!!!!

بهش گفتم خونتون کجاست؟ گفت کجا می خوره ؟ گفتم عفیف آباد بچه بالا شهری!!

گفت خونه شما کجاست ؟ گفتم کلبه پرسید کجاش؟ گفتم خیابون جهانگردی . گفتم مگه بلدی گفت آره خونمون سرداران هست . جدی ؟؟ چه خوب به هم تزدیکیم!

خلاصه اون روز سر کلبه پیادش کردم . یادم امد سی دی پروژه را بهش ندادم . با خودم گفتم ولش کن خوبه خب یک بار دیگه می بینمش. با اینکه با دختر زیاد سرو کار نداشتم اما فهمیدم از آون دختر هفت خطا هست اما برای دوستی که خوب بود!!

فرداش زنگ زدم گفتم سی دی را یادت رفت ببری کجا هستی تا بیارمش؟ گفت ظهر با بابام  میام می برمش . " خدایا این دیگه کی یعنی به این زودی به باباش گفته دوست پسر پیدا کرده؟"  ضهر آمد در خونمون من هم با باباش دست دادم و سی دی را دادم دخترش! باباش هم آمد جوانی بود یه پراید هم داشت و باباهه ته ریش داشت و اصلا" به خودش نرسیده بود!

به مدت ۲ هفته ثقریبا" هر روز همدیگر را می دیدیم. برنامه اینجوری بود که من صبح می رفتم سر ساختمون عمه طاهره کارام را ردیف می کردم بعد بهش زنگ می زدم ببینم کجاست می رفتم دنبالش.

یه روز رفتیم دانشگاه معالی آباد ( معماری ) براش جزوه برای کنکور ارشد بگیرم

یه روز رسوندم آرایشگاه

یه روز با هم رفتیم کافی نت ادبیات ثبت نام کنکور کرد

یه روز رفتم دنبالش بعد رفت خونه دوستش بعد هم رسوندمش فلکه گاز

یه روز گفت می خواد از مجتمع یاس که نزدیک خونمون ( تو ساحلی ) است عکس برای پروژه اش بگیره رفتیم اونجا . کلی عکس گرفتیم . یه پسره مهندس اونجا بود که کلی لاف زد و از خودش تعریف کرد و گفت پیمانکار اونجا هست . بعد از ایکه عکس گرفتیم ما را دعوت کرد به اتاق کارش. معلوم بود از اون پسرای دختر باز حرفه است .

بعدش که خواستیم خداحافظی کنیم شماره موبایلشو هم به من و هم به سپیده داد.

از فردای آن روز اصلا" خبری از سپیده نشد! ۲ هفته هر چی زنگ زدم اس ام اس دادم جواب نداد نمی دونم چرا؟

حس کردم تو این ۲ هفته دنبال آژانس مفت می گشته که من نقش آژانس را داشتم و حس می کنم که اون پسره تو مجتمع یاس تونسته بود مخشو بزنه و سپیده هم با خودش گفته " که خوبه یکمی هم از این سواری می گیرم تا ببینم چی میشه "

خلاصه این دختره ... ضد حاله اساسی بهم زد و بدون هیچ خداحافظی رفت و پشت سرشم نگاه نکرد!!!!!

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 1:5  توسط آرمین  | 
 
  بالا